جمعه 17 شهریور 1391

آیین تماشا...

   نوشته شده توسط: سجاد ابراهیمی    

از آن روزی که فهمیدی دو رنگی های حاشا را         ز خاطر بردی ای آیینه آیین تماشا را

 

نه بایدها که شایدهای دنیا را یقین کردی              میان حتم ها وا کردی آخر پای اما را

 

حقایق را رها کردی مرا مسحور چشمانت             کجا باید بیابم معجزات عهد موسی را؟

 

مگو مهتاب هر شب خویش را از دور می بیند         نمی بیند اگر روزی بخشکانند دریا را

 

پری رو پارسا را در شب تقوا نمی خواهد              به بلوا می کشاند پاکی ات چشم پریسا را...


ارشادی
جمعه 20 اردیبهشت 1392 12:46 ب.ظ
سلام، وبلاگ بسیار شاعرانه و زیبایی دارید. من اصلا شعر نمیگم، اما در اسرع وقت نظرم رو درمورد اشعارتون خواهم گفت. موفق باشید
پاسخ سجاد ابراهیمی : سلام بسیار ممنونم از حضورتون. موفق باشید.
تنهاترین سردار
دوشنبه 16 اردیبهشت 1392 04:37 ق.ظ
باسلام اقای ابراهیمی شعراتون واقعا عالیه وازپختگی خاصی برخورداره فقط کمی غمگین هستن اگه میشه ازشعرهای طنزهم استفاده کنید باتشکر
پاسخ سجاد ابراهیمی : سلام ممنون از وقتی که گذاشتید
حمید
دوشنبه 18 دی 1391 09:07 ق.ظ
سجاد درست شعر اینه
...آنگاه در مقابل آیینه ها نشست
زیرا که گفته اند تماشا مبارک است
سر بزنیا باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میثم بازیاری
شنبه 4 آذر 1391 10:45 ب.ظ
سلام سجاد جان.غزل بسیارقشنگ ویكدست بود وازخوندنش لذت بردم.آفرین.
پاسخ سجاد ابراهیمی : ممنون از لطف شما که گاه گاهی به ما سر میزنی
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic