شنبه 11 آذر 1391

تو را خواست؛ مرا از تو دور خواست

   نوشته شده توسط: سجاد ابراهیمی    

می خواستم ز عشق تو پروا کنم نشد      گفتم که با غم تو مدارا کنم نشد

می خواستم برای تو تا سالهای سال        صدها غزل ترانه مهیا کنم نشد

تو آسمان شدی و مرا جا گذاشتی            دریا شدم مگر که تماشا کنم نشد

شبها نگاه مات مرا ماه دیده بود                  وقتی که اشکهام به راهت چکیده بود

باور بکن بهار نماندم؛ جهان پیر                    از شاخه هام سیب زمستانه چیده بود

حقم نبود اینکه مرا از تو دور خواست           شاید تو را برای خودش آفریده بود...


محمدمرصاد
سه شنبه 21 آذر 1391 12:19 ب.ظ
سلام . شعرهاتون روخوندم.خیلی خیلی خیلی زیبا بودن. سنگ دربرکه می اندازمو می پندارم باهمین سنگ زدن ماه بهم میریزد کی به انداختن سنگ پیاپی در اب ماه را میشود از خاطره اب ربود؟؟؟
پاسخ سجاد ابراهیمی : سلام بر شما... ممنون از لطفتون.
شعرهای قشنگ فاضل نظری...

من و هم صحبتی صخره و دریا سخت است

من اگر کوه، ولی یکه و تنها سخت است...فی البداهه از خودم، به افتخار همه گی
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات